خرید بک لینک

درباره سایت

کوآرو

آخرین مطالب

امکانات وب

شاید اگر یکم دقیق تر گذشته رو بررسی می کردم می فهمیدم این پسربچه ی تازه بیست و یک ساله شده ی واقعی اون مرد بدون نقص و عاقل و رمانتیکی که من توی ذهنم ساختم نیست (!) خوشحالم که داری واسم تموم می شی.از همین الان برای تغییرات عظیمی که قراره طی دو سه ماه آینده رخ بده خوشحالم ^_^ به این فکرمی کنم که شاید

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 2:50

ببخشید که نیستم.

درس روح و چشممو خسته می کنه و وقتی میام خونه نمی تونم ببینم:|

روحم در عذاب است.:))

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

حالم خوب نیست.

حوصله نوشتن ندارم.

دلم تنگ شده.

دلم می خواد الان پارسال بود که می تونستم برای خودم نگهت دارم یا چندسال دیگه بود که فراموشت کرده باشم.

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

با دوستام می رم بیرون. باهاشون عکس می گیرم و تو عکسام می خندم.من شاد شادم. و فکر تو در گوشه ی کوچکی از ذهنم جای گنده ای را اشغال کرده. و بغض تو در قسمتی از گلویم آماس کرده. می خندم. بلند. دوستم می گوید چقدر بانمک ذوق می کنی برای یک لیوان آب زرشک. و من فکر می کنم چقدر تو ، توی ذهنم هستی . آنقدر هنوز

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

خونسرد و آرام پیش می روم با زندگی . چند وقت دیگر هجده ساله می شوم. بعد سی ساله بعد چهل ساله.

زندگی قلاده اش را محکم به گردنم بسته و مرا دنبال خودش روی صخره ها و دریا و آسمان می کشد.

و من ابلهانه تلاش می کنم کمتر تیغ های زمین لمسم کنند.

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

من تازه دوم دبیرستان فهمیدم کلاس دینی جای پرسیدن سوالای دینی نیست:|

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

به راستی چه چیز بدتر از احساس تنهاییست؟ امروز امتحان نهایی داشتم. دینی.از همون لحظه ای که پامو گذاشتم تو مدرسه احساس تنهایی وجودمو گرفت. بچه های راهنمایی رو دیدم و دبستانو اما خیلی تنها بودم. دوستای دبیرستانم هرکدوم رفته بودن پیش دوستاز قدیمشون و جوری به نظر میومدن که انگار خیلی کشته مرده همن ولی با

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

پا شدم از انتهای خود با زندگی جنگیدم و مرگ آخرین سنگرم بود.

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

+دیدی بعضیا دستشون می شکنه یکی دو روز بعد می فهمن؟!

- آره ، خب؟

+آدما که می رنم همین جوریه ام همین جوریه از زندگیت می رن بیرون اولش عین خیالتم نیست ، زمان که می گذره می فهمی چه بلایی سرت اومده شکستگیه جوش که نخورده هیچ بدترم شده.


Damn it

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

سرمو با کتابخونه رفتن و دیدن دوستام و ناهار رو تو پارک و روی تاب خوردن و درس خوندن گرم کردم .این اعتقاد گاهی واقعی ولی معمولن از روی جو و لوس بازیه مردم رو که کنار بی تفاوتیه خودم می بینم تعجب نمی کنم،ناراحت یا خوشحال نمی شم ولی یادم می یاره که از خودم، از خدایی که توم زندگی می کنه خیلی دورم. و برای

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی